من و تو...
منم شاعر،منم تکرار یک واژه
تویی آن حس که در بهت نگاه گیج من آرام می روید
منم این پاسبان شب،کلیشه در کنار تو
تویی آن کودک ساده که از کوچکترین لبخند شیرین لبانش شوق می روید
منم تنهاترین تنهایی تنهای این دنیا
تویی آن پر غزل، شور حضور اولین عشقی که در هر قلب می روید
منم این خسته ی بی کس که در کابوس چشم تو گرفتارم
تویی آن خنده ی مستانه ی غنچه که می بیند چطور دارد در این گلدان می روید
منم این شب زده این شاعر بی ربط
تویی آن ارتباط ناب لبخندی که در اوج حضور اشک می روید
منم این رویش خار و همین افسرده ی ویران
تویی آن حس شیرین شب عشقی که در دشت وجود روز می روید
منم آن من و تو بودن،همان تکراراسم تو،همان تکرار این جمله که من یعنی "فقط باتو"
تویی آن بودن بی من،همان عاشق شدن بی من،همان تکرار این جمله که تو یعنی "بدون من"...
پ.ن: این یکی بی ربط ترین شعرمه!
خواستم بفرستمش برای جشنواره که تایید هم شد!اما نتونستم!
یعنی نخواستم!نمیدونم چرا...
+ستاره بارون شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت16:53با اشکای مصـــلوب تـــو...؟! |


