شاعر که می شدم ندانستم باران و پونه تنها بهانه ای بودند برای سرودن
ندانستم از شقایق گفتن، قلب یاس را پر پر می کند
ندانستم جوهر پروانه های قلمم که بر گرد شمع کاغذ می سوختند، کلیشه هایم بودند
ندانستم پیچک کلماتی که به دور درخت افکارم پیچیده است،چگونه بالا وبالاتر می رود
و ندانستم که از جنس شعر بودن،عشق بودن است و عشق بودن، آسمانی شدن...

واکنون،منم آن آسمانی ترین واژه ی سخن که با تنسم عطر خوشت،اوج می گیرم و افلاکی می شوم
و تو خوب می دانی که شعر من، بال پروازم است...
پس خنجر نگاهت را کنار بگذار و چشم هایت را به رویم ببند تا با ندیدن برق دلفریبشان، بالهای عشقم مرا بالاتر برند و وسوسه ی حضورت را دستمایه ی ماندن نکنند
و من امروز صادقانه ترین تقدیرها را نثارت می کنم
چه؛ تو مرا خیلی زود شاعر کردی...

ببخش ای دریایی من، اگر در کنارت بیش از قطره ای نبودم
ببخش که نتوانستم با تو،رنگهای رنگین کمان را پس از باران اشکهایمان جانی دوباره بخشم
و ببخش اگر تو، تنها بهانه ام برای شاعر بودنی...
پ.ن(۱):این رو قبلا نوشته بودم!اون قدیم ندیم ها!![]()
پ.ن(۲):چند نفر به یک نفر؟! من کجام مثله فروغه؟!![]()
پ.ن(۳):همچنان از سفرم خبری نیست... دعا کنید بریم!![]()
پ.ن(۴):کتاب «دزیره» آن ماری سلینکو،چه حال و هوایی داره...![]()
پ.ن(۵): میخواستم به مناسبت سالگرد استاد بزرگوار دوست داشتنی (شریعتی) آپ کنم (با تاخیر) اما حرفی نداشتم واسه گفتن!نمیدونم چرا...![]()
پ.ن(۶):منتظر ادامه داستان باشید...![]()

