تبليغاتX
.•٭ ساتگنی ٭•.

.•٭ ساتگنی ٭•.

.:. همان صراحیِ ساقی ی:
راز سفر...


صدای پای زمان را شنیدیم
نور را پیمودیم
و در اوج شبهای پرمایه آسمانی حضور را بوییدیم

وه چه دلنشین بود باران بی پایان عشق
در افق های نه چندان دور حادثه

و چه شاد افزا فریادهای پر تلالو نگاه کودکی
در کشاکش های پرشور خاطره

دستها را تا فراسوی بیچاره ی لحظه بالا بردیم
برق هراسناک مرگ را در چشمان خاک دیدیم
و خنده زدیم

فریادمان بود:
آه ای رگبار دیوانه ی زبون
بزن و بنواز گام هایمان را
به هر ساز که خواهی
و بخوان آواز بی صدایت را
به هر راه که دانی

وپس؛ دویدیم
از پی عبور صادقانه ی امواج
و لبخند زدیم به نفسهای نجیب قاصدکها
و زندگانی سبز عاشقانه ی کاج

بهار را بوسیدیم
و در گرماگرم بی تاب تموز
مهرگان را به انتظار نشستیم
تا در زمهریر ناب برفهای یلدا،
رها شویم

و اکنون:
تمام، اوج...

نکته:
ذرات سفر
پنهان
در همین نقطه .





کلی حاشیه نوشته بودم اما یادم رفته بود سیو کنم بلاگفا هم که قاطی داره همش پرید!


فقط اینکه دوستون دارم واسم دعا کنین!

بازم میام!

بوس بوس(واسه خانوما!!!) !××


یادم رفت بگم: تصویر بالا تزیینیه خودم نیستم! ربطی هم به شعره نداره!مربوط به حاشیه های از دست رفته س!!!!


فهلا...!

این رو حتمن ببینین! جالبه!

داریوش نامه:آزمون خود شناسی دالایی لاما



+ستاره بارون شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت21:10با اشکای مصـــلوب تـــو...؟! |