راز سفر...
صدای پای زمان را شنیدیم
نور را پیمودیم
و در اوج شبهای پرمایه آسمانی حضور را بوییدیم
وه چه دلنشین بود باران بی پایان عشق
در افق های نه چندان دور حادثه
و چه شاد افزا فریادهای پر تلالو نگاه کودکی
در کشاکش های پرشور خاطره
دستها را تا فراسوی بیچاره ی لحظه بالا بردیم
برق هراسناک مرگ را در چشمان خاک دیدیم
و خنده زدیم
فریادمان بود:
آه ای رگبار دیوانه ی زبون
بزن و بنواز گام هایمان را
به هر ساز که خواهی
و بخوان آواز بی صدایت را
به هر راه که دانی
وپس؛ دویدیم
از پی عبور صادقانه ی امواج
و لبخند زدیم به نفسهای نجیب قاصدکها
و زندگانی سبز عاشقانه ی کاج
بهار را بوسیدیم
و در گرماگرم بی تاب تموز
مهرگان را به انتظار نشستیم
تا در زمهریر ناب برفهای یلدا،
رها شویم
و اکنون:
تمام، اوج...
نکته:
ذرات سفر
پنهان
در همین نقطه .

کلی حاشیه نوشته بودم اما یادم رفته بود سیو کنم بلاگفا هم که قاطی داره همش پرید!
فقط اینکه دوستون دارم واسم دعا کنین!
بازم میام!
بوس بوس(واسه خانوما!!!) !××
یادم رفت بگم: تصویر بالا تزیینیه خودم نیستم! ربطی هم به شعره نداره!مربوط به حاشیه های از دست رفته س!!!!
فهلا...!
این رو حتمن ببینین! جالبه!
داریوش نامه:آزمون خود شناسی دالایی لاما
+ستاره بارون شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت21:10با اشکای مصـــلوب تـــو...؟! |


