زمانی که نور آفتاب مارا در برگرفت و بادی خنک از سوی دشتهای شرقی وزیدن آغاز کرد کوروش با لباسهای ساده ی همیشگی اش مرتب و آراسته، پا بر ایوان گذاشت. فریاد خوشامد گویی از نیمی ازمردم حاضر، به آسمان بلند شد! نیمه ی بابلی میدان در سوی راست خاموش بود ولی در نیمه چپ که یهودیان و دیگر اقوام اسیر در بابل بودند، زنان از شادی می گریسنتد و مردان دست دعا رو به آسمان داشتند. صورت بچه ها را لبخند شکفته بود و چشم دختران و پسران جوان در میان غوغای جمعیت همدیگر را می جست و به آرامی و پنهانی، دست هایشان یکدیگر را می یافت!
پیدا بود که بابلی ها از این شاه جدید که ماه ها در پس حصارهای شهرشان معطل مانده و رنج کشیده بود، می ترسیدند و یقین داشتند که کوروش با نخشستین فرمان خود حکم تبعید یا اعدام و یا مالیات سنگین را برآنها خواهد بست. کاری که قرن ها خوشان با مردمان سرزمین های مغلوب خویش میکردند!
کوروش دست هایش را رو به سوی آسمان برافراشت و چشمانش را رو به آسمان بست. من و دیگر سرداران بزرگ سپاه کنار او روی ایوان ایستاده بودیم و من در آن صبح دل انگیز همه ی اینها را با چشم خود دیدم و با دو گوش خود شنیدم. کوروش چشم باز کرد و سرتاسر جمعیت را نگریست. صدای زیبایش را بالا برد و با چنین کلماتی سخن خویش را آغاز کرد:
«به نام خداوند جان و خرد... خداوند یکتایی که من عظمتش را لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر درک میکنم. بی همتایی که همه ی ما، آفریدگان اوییم و اوست که یکی را پیروز می کند و دیگری را مغلوب... ای مردم بابل !»
صدا از مردم بر نمی خاست، طوری که اگر مرغی در دو فرسنگی ما در آسمان می پرید و بال می زد صدایش شنیده می شد. ادامه داد:«ای مردم!... ما همه بندگان خداوندیم... ما نه پیروزیم و نه شکست خورده! ما از امروز در سراسر این سرزمین پهناور همگی با هم برابریم... همگی آزادیم... و همگی پاکیم. ما همگی دوستیم، ما تنها یک دشمن داریم و آن اهریمن است و جز او دیگر سایه ای نیست. ما همه نوریم... سربازان خداوندیم. از این لحظه، من پادشاهی ام را بر این مبنا در تمامی کره خاکی در سراسر این خاک پهناور که به فرمان من است، اعلام میکنم. از این پس نام شاهنشاهی ما هخامنشی خواهد بود و این را به یاد پدر بزرگ عزیزم که بخشی از اندیشه های نیک او به من به ارث رسید، به عاریه بر میدارم.»
نفسی کشید و لبخندی زد.
«ما از این لحظه اندیشه و دین هرکس را محترم خواهیم دانست.هر کس به دین خودش خواهد پرداخت و هر کس نتیجه ی انتخاب خود ار خواهد دید. هیچ کس حق آزار دیگری را نخواهد داشت... هیچ کس حق تجاوز به حقوق دیگران را نخواهد داشت... از این لحظه تمامی بردگان،آزاد هستند...»
با شنیدن این سخنان فریادشادی و هلهله ای دورترین بخشهای جمعیت به هوا خاست. کوروش فریاد زد:
«من تمامی مالیاتها را تا این لحظه بخشیدم... من تمامی گناهکاران و زندانیان را تا این لحظه بخشیدم.هیچ کس مغضوب من نیست.هیچ فرد بابلی از آنچه پیشتر بوده نترسد.این یک بخشایش عمومی است.»
دوباره و این بار بسیار بلندتر، غریو شادمانی از کوچه ها و پشت بام ها بلند شد.ادامه داد:
«تمامی خزانه بالشاسر در میان مردم همین شهر، به مساوات تقسیم خواهد شد... میان مرد و زن، پیر و جوان و کودک، تمایزی نیست. هر انسانی در قلمروی من به لطف خداوند زندگی میکند و از حقی مساوی با همه برخوردار است. تمامی تبعیدیان با هزینه حکومت هخامنشی به شهرها و کشورهایشان بازخواهند گشت و با هزینه ی حکومت، شهرها و معابدشان را دوباره خواهند ساخت. من تا زمانی که تمامی این سخنان را جامه ی عمل بپوشانم در این شهر خاهم ماند... آری، زمین مقدس است... ما نیز یک به یک مقدسیم... و ما جهان زیبا را زیباتر خواهیم کرد.برای چنین هدفی همگان کارخواهند کرد... همه به دین و زبان خویش خواهند پرداخت و همه آزاد خواهند بود.» ...


